هیچ کس دوباره ما را از زمین و گل نخواهد سرشت.
هیچ کس خاک ما را احیا نخواهد کرد.
هیچ کس.
ستوده باد نام تو، ای هیچ کس.
برای تو
ما گل خواهیم داد.
به سوی
تو.
هیچی که
ما بودیم و هستیم و باقی خواهیم ماند.
گل افشان؛
هیچ-
گل سرخ هیچ کس.
با مادگیمان تابنده چون روح
با نرینه گیمان غارت زدۀ بهشت
و گُلین جاممان قرمز
و با کلمۀ سرخی که می خوانیم
بر فراز،بر، بر فراز
خار.
پل سلان
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنــده زاد و فــریبــا بمیــرد
شب مرگ تنها نشیند به موجــی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
کــه خــود در میــان غزلــهــا بمـیــرد
گروهی برآنند که این مرغ شیدا
کجـا عاشقــی کرد آنجــا بمیــرد
شب مرگ از بیــم آنجــا شتابــد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم کــه قویی بــه صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیــرد
تو دریای من بودی آغوش بگشا
که می خواهد این قو زیبا بمیرد
حمیدی شیرازی
از پی آشوب ما، در زلف دارد شانه را
شورش زنجیر در شور آورد دیوانه را
حسن بنیـاد محبت بــر پریشانی نهــاد
تا نشورد خاک را ، دهقان نریزد دانه را
حور و جنت جلوه بر زاهد دهد در راه دوست
انــدک انــدک عشق در کــار آورد بیگانــه را
عشق کامل نیست تا در بند مال و مسکنی
آن زمان آتش علم گردد که سوزد خانه را
هرچه خود را زد به آتش، عین آتش گشت و رفت
در حقیقت شعلــه بــال و پــر شــود پــروانــه را
جای یک ناخن درستی در سراپایم نماند
هر زمان دیوانه ویران تر کند ویرانه را
گر رود عشق از مزاج پیر، لذت کی رود
بوی می باقی بود چون بشکنی پیمانــه را
عقــدۀ دل در شکنج طــرّه نگشایـد بــه عقــل
یک گره زان زلف درهم بشکند صد شانه را
سرگذشت عهد گل را از " نظیری " بشنوید
عندلیب آشفته تــر می گوید ایــن افسانــه را
نظیری نیشابوری
بندگی گر شرط باشد، زندگی در کار نیست
گــر فشــار دشمنــان آبــت کنــد، مسکـیــن مشــو
مرد باش، ای خسته دل، شرمندگی در کار نیست
بــا حقــارت، گــر ببارد بر سرت باران دُر
آسمان را گو: برو، بارندگی در کار نیست!
گــر کــه بــا وابستگی دارای ایــن دنیا شوی
دورش افکن! اینچنین دارندگی در کار نیست
گــر بــه شرط پــای بــوسی ســر بمانـد درتنت
جان ده و رد کن، که سرافکندگی در کار نیست
زنــدگــی آزادی انسان و استقلال اوســت
بهر آزادی جدل کن! بندگی در کار نیست
ابوالقاسم لاهوتی
اشک غم افسرده دارد چهرۀ مــا را همــی
موج، پرچین می کند رخسار دریا را همی
بس کــه طاقت ســوز بــاشد نالــۀ مستـــانــه ام
شب به محفل، پنبه در گوش است مینا را همی
هیچ کس جویای کام از عشرت امروز نیست
خلــق دارنــد انتظــار عیش فــردا را همـــی
چون سیه روزی که سوزد در غم بخت بلند
می کشد دل، حسرت آن سرو بالا را همــی
گرمی بزم طرب از نالۀ جانسوز ماست
بانگ بلبل گرم دارد بزم گل ها را همی
از چه هردم هم سخن با غیر گردد بین جمع
گر نمی خواهد پریشان خاطر مــا را همــی
آسمان یک دم رهی بی حیله و نیرنگ نیست
شــاهد دنیــا فریبــد اهــل دنیــا را همــی
رهی معیری
نکند بــاز دلــی با دگــران دارد یــار
خنده ارزانی هر خار و خسش هست ولی
گــوش بــا بلبل خــواننده گـران دارد یــار
آن وفایی که ز من دیده اگر هم بــرود
چشم دل در عقب سر نگران دارد یار
لاله رو هست ولی داغ غمش نیست به دل
کــی سر پرسش خونین جگــران دارد یار
گو دلی باشدش آن یار و نباشد بــا مــا
اینش آسان بود ای دل اگر آن دارد یار
می رود خوانده و ناخوانده به هر جا که رسید
تــا مــرا در بــه در و دل نگــران دارد یــار
داور دادگری هم به عوض دارم من
گــر همه شیوۀ بیدادگران دارد یــار
خواجه شاهد نه پسندد مگر آتش باشد
شهریارا ره دل زد مگر آن دارد یار
یا بـه تنهائی بساز، یا کــه از یــاران مرنج
یا حریف می مجوی، یا ز میخواران مرنج
ای بســا غمخوار کــاو، خود غمــی افزایــدت
یا که غمخواری مخواه، یا ز غمخواران مرنج
یــا ز دل غافــل مشو، یــا منال از دلبران
یا زرت را پاس دار، یا ز طراران مرنج
هر که سهل انگار شد، سخت گردد کار او
یا که بارانی بپوش، یا که از بـاران مرنج
پاسبان تا خفته است، نیست دزد از خانه دور
یا که واکن چشم و گوش، یا ز مکاران مرنج
دست یازی سوی خار، دست را زخمی کند
یا مشو یار بــدان یــا ز بدکــاران مرنــج
چون کنی با کس ودد، شکوه از کارش مدار
یــا پرستـاری مکــن، یــا ز بیماران مرنــج
تا فریبی میدهی، هم فریبی میخــوری
یا که عیاری مکن، یا ز عیاران مرنج
حالت اندر باغ دهر، یک گل بیخار نیست
یا دم از یاری مزن، یا ازین یاران مرنـج
ابوالقاسم حالت
بـلای هجــر تــو تنها همـــان بــرای مــن است
چه جرم رفت که یک عمر این جزای من است
من ایــن کــه قیمت وصل تــو را ندانستم
فراق آنچه به من می کند سزای من است
بــرای خاطــر بیگانگان نپــرسد کایـن
غریب از وطن آواره، آشنای من است
بریــز خونــم و اندیشـه از حســاب مــکــن
به حشر دیدن روی تو خون بهای من است
مرا ز روی نکو منع کی توان کــردن
که این معالجۀ درد بی دوای من است
عارف قزوینی
راهی به پیش دارم و مستانه می روم
دیوانه ام به دیدن دیوانـه مــی روم
یک شعلـه آتشــم، بگریزید از بــرم
آسیمه سر به خلوت جانانه می روم
هستی کز آن گریخته بودم به دام خویش
افکنــدم آنچنــان کــه پـی دانــه می روم
عشق مرا ببین که به بوی شکوفــه ای
هر گوشه با شتاب چو پروانه می روم
لاف وفا نمی زنم، اما بــه راه عشق
چون عارفان دلشده، رندانه می روم
وقتی که زنده ام ز من ای دوست رو مپوش
وقت دگــر چــو آید از ایــن خانــه می روم
تنها بیا و حال مــن محتضر بپرس
تا بنگری چگونه غریبانه می روم
درویشم و به کوی تو چادر زدم ز شوق
یــا از درم بــه خشم بران، یــا نمی روم
یــا بشکن ایــن قــرار محبــت میــان مـا
یا لا به لای زلف تو چون شانه می روم
معینی کرمانشاهی
خواهــم کــه شبی در قــدم یــار دهــم جــان
حیف است که از حسرت این کار دهم جان
در روز فراق از سرم ای مرگ بکش دست
مــگــذار کــه دور از رخ دلــدار دهــم جــان
تــا چند چــو بلبل بــه گلستــان محبــت
بهر گلی از دست دوصد خار دهم جان
فریــاد کــه بند از پرو بالــم نـگشودنــد
ز آن پیش که از دوری گلزار دهم جان
در هجــر تــو جــان میدهــم از طعنۀ اغیــار
راضی مشو ای گل که چنین خوار دهم جان
هر روز تو از وعده، من از چشم براهی
یکبــار دهــی جانــم و صد بار دهــم جان
ای درد دلم را لب جانبخش تو درمان
مگذر ز علاج من و مگذار دهم جان
کــالای وفــا برده ببــازار محــبت
هر دم ز غم قحط خریدار دهم جان
فرخی یزدی