تبليغاتX
خب...شاید خدا اینجور میخواست
باز با ما سری از ناز گران دارد یار

نکند بــاز دلــی با دگــران دارد یــار

 

خنده ارزانی هر خار و خسش هست ولی

گــوش بــا بلبل خــواننده گـران دارد یــار

 

آن وفایی که ز من دیده اگر هم بــرود

چشم دل در عقب سر نگران دارد یار

 

لاله رو هست ولی داغ غمش نیست به دل

کــی سر پرسش خونین جگــران دارد یار

 

گو دلی باشدش آن یار و نباشد بــا مــا

اینش آسان بود ای دل اگر آن دارد یار

 

می رود خوانده و ناخوانده به هر جا که رسید

تــا مــرا در بــه در و دل نگــران دارد  یــار

 

داور دادگری هم به عوض دارم من

گــر همه شیوۀ بیدادگران دارد یــار

 

خواجه شاهد نه پسندد مگر آتش باشد

شهریارا ره دل زد مگر آن دارد یار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 20:9  توسط سعید  | 

یا بـه تنهائی بساز، یا کــه از یــاران مرنج

یا حریف می مجوی، یا ز میخواران مرنج

 

ای بســا غمخوار کــاو، خود غمــی افزایــدت

یا که غمخواری مخواه، یا ز غمخواران مرنج

 

یــا ز دل غافــل مشو، یــا منال از دلبران

یا زرت را پاس دار، یا ز طراران مرنج

 

هر که سهل انگار شد، سخت گردد کار او

یا که بارانی بپوش، یا که از بـاران مرنج

 

پاسبان تا خفته است، نیست دزد از خانه دور

یا که واکن چشم و گوش، یا ز مکاران مرنج

 

دست یازی سوی خار، دست را زخمی کند

یا  مشو  یار بــدان  یــا ز بدکــاران مرنــج

 

چون کنی با کس ودد، شکوه از کارش مدار

یــا پرستـاری مکــن، یــا ز بیماران مرنــج

 

تا فریبی میدهی، هم فریبی میخــوری

یا که عیاری مکن، یا ز عیاران مرنج

 

حالت اندر باغ دهر، یک گل بیخار نیست

یا دم از یاری مزن، یا ازین یاران مرنـج

ابوالقاسم حالت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 19:43  توسط سعید  | 

بـلای هجــر تــو تنها همـــان بــرای مــن است

چه جرم رفت که یک عمر این جزای من است

 

من ایــن کــه قیمت وصل تــو را ندانستم

فراق آنچه به من می کند سزای من است

 

بــرای خاطــر بیگانگان نپــرسد کایـن

غریب از وطن آواره، آشنای من است

 

بریــز خونــم و اندیشـه از حســاب مــکــن

به حشر دیدن روی تو خون بهای من است

 

مرا ز روی نکو منع کی توان کــردن

که این معالجۀ درد بی دوای من است

 

عارف قزوینی

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 18:2  توسط سعید  | 

راهی به پیش دارم و مستانه می روم

دیوانه ام  به  دیدن دیوانـه  مــی روم

 

یک شعلـه آتشــم، بگریزید از بــرم

آسیمه سر به خلوت جانانه می روم

 

هستی کز آن گریخته بودم به دام خویش

افکنــدم آنچنــان کــه پـی دانــه می روم

 

عشق مرا ببین که به بوی شکوفــه ای

هر گوشه با شتاب چو پروانه می روم

 

لاف وفا نمی زنم، اما بــه راه عشق

چون عارفان دلشده، رندانه می روم

 

وقتی که زنده ام ز من ای دوست رو مپوش

وقت دگــر چــو آید از ایــن خانــه می روم

 

تنها بیا و حال مــن محتضر بپرس

تا بنگری چگونه غریبانه می روم

 

درویشم و به کوی تو چادر زدم ز شوق

یــا از درم بــه خشم بران، یــا نمی روم

 

یــا بشکن ایــن قــرار محبــت میــان مـا

یا لا به لای زلف تو چون شانه می روم

 

معینی کرمانشاهی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 20:18  توسط سعید  | 

خواهــم کــه شبی در قــدم یــار دهــم جــان

حیف است که از حسرت این کار دهم جان

 

در روز فراق از سرم ای مرگ بکش دست

مــگــذار کــه دور از رخ دلــدار دهــم جــان

 

تــا چند چــو بلبل بــه گلستــان محبــت

بهر گلی از دست دوصد خار دهم جان

 

فریــاد کــه بند از پرو بالــم نـگشودنــد

ز آن پیش که از دوری گلزار دهم جان

 

در هجــر تــو جــان میدهــم از طعنۀ اغیــار

راضی مشو ای گل که چنین خوار دهم جان

 

هر روز تو از وعده، من از چشم براهی

یکبــار دهــی جانــم و صد بار دهــم جان

 

ای درد دلم را لب جانبخش تو درمان

مگذر ز علاج من و مگذار دهم جان

 

کــالای وفــا برده ببــازار محــبت

هر دم ز غم قحط خریدار دهم جان

فرخی یزدی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 18:11  توسط سعید  | 

بیــا بــه دیدن گلبـوتــه های نــاز رویم

به دشت سبز و چمن های دلنواز رویم

 

به پشت سر بگذاریم شام محنت، و باز

سپیــدۀ سحــری را بــه پیشــواز رویم

 

نوید مهر و محبت دهد طلیعۀ صبح

بیــا بــه بـدرقۀ این شب دراز رویم

 

به یــاد خاطره هایی کــه خفته در دل ما

به کوچه های سخنگوی عشق باز رویم

 

بسکه ریزی خورشید و رقص شاخه و برگ

نگــاه دوختــه، تــا چشمــه ســار راز رویـم

 

ز سایه ریز درختان گذشته، نغمه زنان

بــه همنوایی مرغــان نغمه ســاز رویم

 

ز سرخ بستر این کوههای سر به فلک

بــه سربلندی یــاران ســرفــراز رویم

 

نیاز نیست به مهر کسان و قهر خسان

بیــا بــه بــارگــه عشق بی نیاز رویم

 

بیژن ترقی

+ نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت 21:29  توسط سعید  | 

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غم هجران ترا چاره ز جایـی بکنیم

 

دل بیمار شد از دست رفیقــان مددی

ز طبیبش به سر آریم و دعایی بکنیم

 

آنکه بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

بازش  آرید  خدا را  که  صفایــی بکنیــم

 

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست

تــا در آن آب و هوا نشو و نمایــی بکنیــم

 

مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه

کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

 

سایۀ طایر کم حوصله کاری نکند

طلب از سایۀ میمون همایی بکنیم

 

دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست

تا  به قول  و غــزلش ســاز نوایی بکنیــم

 

حافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 19:26  توسط سعید  | 

بر پیشخوانهای دراز زمان

پیمانه های خداوند مستانه می نوشند،

آنان تا ته سر می کشند چشمانی را که می بینند و چشمان

کوران را،

دلهای سایه های فرمانروا را،

گونۀ تکیدۀ شامگاه را.

آنان تواناترین باده نوشانند:

خالی و پر را به یکسان سر می کشند.

و چون تو یا چون من لبریز نمی شوند.

 

پل سلان

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 18:52  توسط سعید  | 

تو از هر در که بازآییّ، بدین خوبی و زیبایـی

دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی

 

بــه زیــورها بیارایند وقتی خــوب رویــان را

تو سیمین تن چنان خوبی، که زیورها بیارایی

 

ملامــت گــوی بیحــاصل، ترنــج از دست نشنــاســد

در آن معرض که چون یوسف، جمال از پرده بنمایی

 

چــو بلبل روی گل بینــد، زبــانش در حدیث آیـد

مرا، در رویت از حیرت، فروبسته است گویایی

 

تو با این حسن نتوانی که روی از خلق در پوشی

که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایـی

 

تو صاحب منصبی جانا، ز مسکینان نیندیشی

تو خواب آلوده ای بر چشم بیداران نبخشایـی

 

گرفتم سرو آزادی، نــه از ماه مهیــن زادی؟

مکن بیگانگی با ما، چو دانستی که از مایی

 

دعــایــی گــر نمــی گویی، بــه دشنامی عزیــزم کــن

که گر تلخ است، شیرین است،ازآن لب هرچه فرمایی

 

گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد

چو پایابم برفت اکنون بدانستم که دریایــی

 

تو خواهی آستین افشان و خواهی روی در هم کش

مگس جایــی نخواهــد رفتــن از دکّــان حــلوایــی

 

سخن پیدا بود سعدی، که حدّش تا کجا باشد

زبان درکش که منظورت ندارد حدّ زیبایی

سعدی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 18:0  توسط سعید  | 

 

 

 

برای اینکه عکسها را در اندازه واقعی ببینید روی آن راست کلیک کنید بعد سیو کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 18:30  توسط سعید  |